Posts filed under ‘داستان های سکس دوستی’

سكس كوچيك من و زن دوستم

سكس كوچيك من و زن دوستم

ما توي يه شهر كوچيك توي يه آپارتمان زندگي ميكرديم.يه روز ديديم كه يه مستاجر جديد واسه طبقه همكف اومده اوايل زياد به همسايه هاي جديد هيچ اهميتي نميدادم حتي اگه مي ديدمشون هم محلشون نميذاشتم. تا اينكه يه روز خانومم اومد بهم گفت كه زن اين طبقه پاييني همزبون ماست و خلاصه خانومم يواش يواش با زن طبقه پاييني دوست شد.اوايل فقط رفت و اومد بين خانومها بود ( ازحق نگذريم زنه خيلي ناز بود چشماي روشن و موهاي خرمايي و هيكل توپري داشت ) و وقتي من مي اومدم خونه ليلا ( زن طبقه پاييني ) ميرفت خونه شون اما بعداز مدتي كه سر سلام و عليكمون باز شد ديگه منم كه ميومدم خونه ليلا تو خونه مون ميموند و خلاصه يه جور صميميت داشت بينمون بوجود مي اومد.هروقت هم چشمم به چشمش مي افتاد ميديدم كه ميخواد باچشماشد آدمو بخوره ميدونم كه خوب ميدونيد چي ميگم و منظورم چه جور نگاههايي هست.يه بار كه داشتم از سركار برميگشتم ديدم ليلا انگار كليدش توي سوراخ قفل گير كرده و اونم خم شده داره با كليده ور ميره منم تا اين وضعيتو ديدم رفتم جلو و گفتم ليلا خانوم چي شده؟ گفت نميدونم چرا گير كرده.گفتم بذار كمكتون كنم و بلافاصله همونطور كه دستش به كليد بود دستمو گذاشتم رو دستش كه كمكش كنم و پيش خودم گفتم اگه اهلش نباشه الان دستشو ميكشه كنار كه ديدم اينكارو نكرد و انگار نه انگار كه من يه مرد غريبه ام منم درحيني كه داشتم سعي ميكردم درو واسش وا كنم يكي دوبار از پشت چسبوندم بهش ديدم اصلاً ناراحت نشد وقتي هم كه در واسش وا كردم بعداز كلي تشكر گفت بفرماييد تو. گفتم نه خيلي ممنون بالا خانوم منتظرمه انشاا… سر يه فرصت مناسب خدمت ميرسيم بعد كه خواستم از پشتش رد بشم بازم يواشكي دستمو به كونش مالوندم و ديدم برگشت و يه لبخند كوچيكي زد.ديگه واسم مسجل شد كه ليلا خانوم اهل حاله.يه روز هم برحسب اتفاق تو تاكسي كنار همديگه نشستيم كه من يواشكي رونمو چسبوندم به رونش و بعد خودمو كشيدم يه ذره كنار كه ديدم اينبار ليلا خودش رونشو آورد چسبوند به رون من.واي نميدونيد كه چه حرارتي رو داشت بمن منتقل ميكرد.
بگذريم اوضاع داشت به همين منوال ميگذشت كه يواش يواش با شوهرش هم دوست شدم و طبيعتاً رفت و آمدمون هم بيشتر شد.اين وضعيت زياد ادامه نداشت چون يه روز ديدم كه حميد و ليلا بار و بنديلشونو جمع كردند و رفتند.واسم خيلي عجيب بود كه چرا اينطوري سرزده و بدون خداحافظي رفتند.چندوقت بعد ماهم از اون شهر كوچيك رفتيم به شهر خودمون و با مادرخانمم زندگي كرديم. بعداز مدتها كه ديگه ليلا و حميدو فراموششون كرده بوديم يه روز بعداز ظهر كه تنها تو خونه بودم ديدم تلفن زنگ زد گوشي رو ورداشتم ديدم ليلا پشت خطه. خلاصه بعداز كلي چاق سلامتي ازش پرسيدم كه چرا اونطوري رفتيد و اصلاً كجا رفتيد و از اينجور حرفها كه ليلا سر درددلش واشد كه آره خانواده حميد بمن تهمت زده بودند كه من با شهرخواهر حميد رابطه دارم و ما هم دعوامون شد و چون ما رو تهديد كرده بودند ماهم به ….. اومديم و با پدرو مادر من زندگي مي كنيم.اين تلفن زدنها ادامه داشت و خيلي وقتا هم واسه خانومم زنگ ميزد و با همديگه درددل ميكردند. منم بيشتر وقتا از محل كارم واسه ليلا تلفن ميزدم و گاهي صحبتهاي شيطنت آميز كوچيكي هم داشتيم.تا همون سال عيد خانومم گفت كه بيا عيد بريم به ….خونه ليلا اينا.منم گفتم بابا اونا خودشون دو خونوارند و جا ندارند كه ماهم بريم اونجا.خانومم گفت نه پدر و مادر و تمام فك و فاميلهاي ليلا دارند ميرن به جزيره كيش و ليلا و حميد عيدو تنها هستند.خلاصه درد سرتون ندم عيدو رفتيم به اونجا و روز اول كه خواستم برم حموم ليلا گفت صبركن بذار برم حمومو آماده كنم.رفت و بعداز چند دقيقه برگشت و گفت حموم آماده اس.منم رفتم تو رختكن و لخت شدم برم زير دوش كه ديدم يه شورت زنونه حرير مشكي خوشگل و خوشبو روي دوش آويزونه.واي نميدونيد كه اونروز با اون شورته چيكار كردم.هنوزم اون شورتو يادگاري دارمش.وقتي از حموم دراومدم ليلا گفت خستگي از تنت دررفت؟ منم گفتم بله واقعاً كه حموم شما خستگي رو از تن آدم درمياره.اون عيد گذشت و حميد و ليلا هم بعداز مدتي يه خونه واسه خودشون اجاره كردند و به خونه مستقل خودشون رفتند.تابستون همون سال واسه يه كار اداري بايد به شهر ليلا و حميد ميرفتم ( البته مجردي ) خوب طبيعيه كه رفتم به خونه حميد و ليلا وقتي رسيدم بعداز كلي چاق سلامتي و تعارف تيكه پاره كردن ها خواستم برم به حموم كه ليلا گفت بذار بيام حمومو نشونت بدم آخه حموم اين خونه تو زير زمينه با همديگه به زير زمين رفتيم و ليلا رفت داخل رختكن و روي سبد لباسها خم شد و كونشو رو بمن قنبل كرد و طوري وانمود كرد كه داره سبد لباسها رو خالي ميكنه منم رفتم يواش از پشت چسبوندم به كونش ديدم از زير دستش يه نگاهي بمن كرد و يه لبخند كوچيك زد.منم كه اين چراغ سبزو ديدم يواش يواش خم شدم و همونطور قنبل كونشو دودستي چسبيدم و شروع كردم به بوسيدن كونش و تو يه لحظه كوتاه شلوارشو كه كيپ كونش شده بود بزحمت كشيدم پايين و سوراخ كونشو بوسيدم و تا زبونمو كردم تو سوراخ كونش بلافاصله شلوارشو كشيد بالا و گفت الان حميد مشكوك ميشه بهتره برم بالا منم همونجا چندتا لب جانانه ازش گرفتم و وقتي خواست بره كيرمو درآوردم بيرونو گفتم ليلا حالا با اين چيكار كنم؟ كه ديدم يه لبخند شيطنت آميزي زد و گفت تو نميخواد كاري بكني الان خودم درستش ميكنم بعد اومد سر كيرمو گرفت تو دهنش و شروع كرد به ميك زدن هنوز سه چهار تا بيشتر ميك نزده بود كه من از بس حشري بودم آبم با شدت تمام اومد اولين پرتاب ريخت تو دهن ليلا و بلافاصله كيرمو از دهنش درآورد و بقيه آبم ريخت رو صورتش و رو لباسش . كه گفت اييييش چرا اينطوري كردي؟ و رفت.همه اين جريان شايد ظرف كمتراز 5 دقيقه اتفاق افتاد.
بعداز اون جريان يه بار هم تو خونه خودمون تو يه فرصت كوتاه از ليلا لب گرفتم. بعدش هم كه حميد به رابطه من و ليلا شك كرده بود سر يه برنامه بيخودي يه بهونه گرفت و يه دعواي حسابي با من راه انداخت و مارو ديگه واسه هميشه از يه همچين نعمتي محروم كرد.

نويسنده: مجید

 

 

January 30, 2008 at 10:11 am 1 comment

سعید و مریلا

سعید و مریلا

این داستان که مینویسم برای من مثل یک خواب بود خوابی که دوست نداشتم هیچ وقت از آن بیدار بشم
ماجرا از این قرار بود که دختر خاله من یک بار شوهر کرده بود ولی به خاطر بعضی مسائل از هم جدا شده بودن خونه دختر خالم آبادان بود . به خاطر مسائل امنیتی اسم اون رو میزارم مریلا . خودم هم که سعید هستم . من همیشه دوست داشتم برای یک با هم که شده بدن مریلا خانم رو ببینم ولی چه کنیم که نمیشد و من تو کف اون مونده بودم تا اینکه دوست برادرم که حدود 11 سال با برادرم هم کلاسی بودن و هر روز خونه ما میومد و دیگه یکی از ما شده بود و من اون رو مثل برادرم میدونستم برای خواستگاری از مریلا به آبادان رفت بعد از 2 ماه عقد کردند و قرار شده بود محمد که دیگه شوهر دختر خالم شده بود بره آبادان زندگی کنه که جریان برعکس شد و مریلا امد فولادشهر و من یک قدم به اون نزدیک شده بودم و در سرم برای سکس با مریلا نقشه میکشیدم حدود سه ماه از ازدواج اون ها گذشته بود که فهمیدم محمد کارش شیفتی شده و مریلا بعضی شبا تو خونه تنهاست من هم از فرصت استفاده کردم و آمار دقیق ساعت های کار محمد رو گیر آوردم و یک قدم دیگه به اجرای نقشم نزدیک شدم وقتی روز شب کاری محمد شد من تو خونه گفتم من امشب خونه دوستم میمونم و زدم بیرون تا شب شد و رفتم خونه محمد که مریلا درو باز کرد و بعد از سلام و احوال پرسی دعوتم کرد تو
گفتم محمد نیست گفت نه، مگه نمیدونی امشب شب کاره؟
گفتم من فکر کردم فردا شب کاره گفت حالا بشین تا برات چایی بریزم نشستم رو مبل داشتم تو ماهواره کانال ها رو چرخ میزدم که مریلا اومد و چایی رو گذاشت رو میز و تعارف کرد
چایی تو بخور سرد میشه
دو تایی داشتیم شوهای پی م سی رو نگاه میکردیم که مریلا گفت امشب مولتی وژن فیلم قشنگی میزاره ، بزار تا ببینیم
داشتم تو فیو ها میچرخیدم تا فیو فیلم ها رو پیدا کنم که یک دفعه رفت رو کانال اسپایس پلتینیوم که داشت تبلیغ فیلم هاشو میکرد که من به طرف مریلا نگاه کردم دیدم داره چهار چشمی نگاه میکنه که سریع رفتم رو مولتی هنوز فیلم شروع نشده بود حس کردم مریلا داغ شده گفتم من میرم دست شویی وقتی داشتم میرفتم دیدم مریلا خم شد و کنترل رو ورداشت
من رفتم دست شویی وقتی میخواستم بیام بیرون خیلی آهسته در رو باز کردم که یواشکی ببینم مریلا داره چه کار میکنه شیطون بلا دو باره رفته بود رو کانال اسپایس که فیلمشم دیگه شروع شده بود و داشت نگاه میکرد من هم از کنار دیوار پشت سرش داشتم میدیدم تو فیلم مرده راننده آمبولانس و زن پرستار بود و بعد از حرف زدن شروع کردن به لب گرفتن و مریلا هم دستش وسط پاش بود و داشت کسش رو میمالید که من برای اینکه بتونم از این فرصت استفاده کنم چند قدم رفتم عقب و بعد با سرو صدای اهن اهن کردن اومدم که یک دفعه مریلا هول شد و کانال رو عوض کرد و گذاشت شبکه مولتی حدود 15 دقیقه از فیلم گذشته بود گفتم فیلمش چطور بود که دیدم سرخ شد برا سه گیری گفت اولش یه اکشن توپ بود که من پریدم تو حرفش و گفتم صداش میومد!!!
خلاصه داشتیم فیلم رو نگاه میکردیم که من از شق درد نفهمیدم فیلم چی بود و چی شد که ساعت رو نگاه کردم دیدم ساعت 1:30 شده مریلا گفت حالا امشب بمون پیشم من هم تنهام میترسم من هم از خدا خواسته با منت گذاشتن سرش قبول کردم اگه نمیگفت بمون مجبور میشدم شبو تو پارک رو صندلی بخوابم. تشک و ملافه برام آورد انداخت رو زمین تو حال خونشون و رفت تو اتاق بخوابه من هم نمیدونستم از این تخم درد چکار کنم . داشت چشام گرم میشود که خوابم بگیره دیدم یکی داره تکونم میده میگه سعید جون بیدار شو ، چشمامو باز کردم دیدم مریلا بالا سرم وایساده داره میگه سعید من تنها تو اتاق میترسم!
گفتم باشه من میام تو اتاق تو ، خودش تشکم رو کنار تخت پهن کرد بعد خوابید من که دیگه خوابم نمی برد تو نور کم چراغ خواب داشتم چش چش میکردم که بتونم مریلا رو دید بزنم که دیم مریلا رو خودش چیزی ننداخته یک لباس شب سر تا پا پوشیده که پائین لباس تا بالای زانوهاش بالا رفته بود سعید کوچیکه دوباره پاشد گفتم حالا اینو دیگه چه کارش کنیم وقتی آدم حشری میشه عقل از کلش میپره مثل آدم مست . لبه لباسشو گرفتم کشیدم بالا که یک دفعه دیدم مریلا برگشت گفت داری چه کار میکنی؟
گفتم هیچی روت رو پوشوندم سرما نخوری
گفت خر خودتی من که میدونم تو نسبت به من چشم داری ، من هم گفتم نه اینکه خودتمم دوست نداری .
گفت سعید جون من تو رو دوست دارم
گفتم من عاشق توام .
گفت پس امشب تو بغل من بخواب
من هم پریدم رو تخت که یک لحظه فکر کردم تخت شکست تازه من به مریلای خودم رسیده بودم لبم رو گذاشتم رو لبش تا میشود خوردمش بعد لباس شبش رو که در آوردم دیدم هیچی زیرش نپوشیده گفتم شیطون خود تو آماده کرده بودی رفتم سراغ سینه هاش شروع کردم به خوردنشون سرو صدای مریلا بلند شده بود اومدم پائین رو نافش داشتم میخوردم که مریلا سرم رو فشار میداد به طرف کسش شروع کردم به خوردن بهشت بدون مو و صیقلی که دیگه داشت فریاد میزد گفتم حالا نوبت تو که خودش زود پاشد و پیرهن من رو در اورد و شروع کرد به خوردن سر سینه هام که شهوتم چند برابر شد گفتم برو سر اصل کاری که شلوارم رو در آورد و از رو شرت شروع کرد به خوردن کیرم که داشت از بزرگی میترکید تا حالا به این بزرگی نشده بود گفتم عزیزم بریم سر اصل کار گفت هنوز زوده گفتم اگه یه خوده دیگه بهش ور بری آبم میاد که دیدم شورتم رو در آورد و گفت حالا درستش میکنم دیدم سر کیرم رو کرده تو دهنش و داره میخوره که یک مرتبه سر کیرم رو بین دندون های آسیابش گذاشت و فشار داد که فریاد کشیدم گفتم گائیدیم ! گفت بی تربیت من این کارو برا ی خودت کردم که آبت زود نیاد ، گفتم کارای تو مثل دوستی خاله خرس است زود پاشدم تا کیرم رو قطع نکرده رو کمر خوابوندمش و شروع کروم به لیسیدن کسش داشت آه آه آه آه میکرد که گفت پس دیگه معطل چی هستی بکن توش من هم سر کیرم رو گذاشتم دم کسش و با یک فشار کوچیک تا ته رفت تو و مریلا یه آه بلند از ته اعماق وجودش کشید که من رو بیشتر حشری کرد همین جور داشتم تلنبه میزدم و مریلا داشت فریاد میکشید بعد دیگه هم از این پوزیشن خسته شده بودم و هم دیگه میخواستم یکم تجدید قوا کنم برای همین خوابیدم رو کمر و خودم رو در اختیار مریلا گذاشتم اون هم رو به من انگار که روی سنگ توالت نشسته ، نشست و کیر من رو با دستش گذاشت دم سوراخ کسش و نشست روش که تا ته رفت داخل و خودش رو داشت بالا پائین میکرد و هر دو داشتیم لذت میبردیم که مریلا گفت من خسته شدم
گفتم باشه زانو بزن میخوام از کون بکنمت
گفت من بدم میاد ولی عیب نداره من سریع یه تف بزرگ دم سوراخش انداختم
گفت حالم به هم خورد که من همون موقع سریع قبل از این که بخواد برگرده کیرم رو گذاشتم دم سوراخ کونش و فشار دادم تو گفت جر خوردم درش بیار گفتم این اولشه بعد خوب میشه دیدم داره تکون تکون میده که در بیاد که محکم گرفتمش نذاشتم در بره چند دقیقه صبر کردم تا ماهیچه هاش ول کنن و همین طور هم شد و کونش گشاد شد به راحتی داشتم تلمبه میزدم و هر دو داشتیم لذت میبردیم حدود 15 دقیقه داشتم از کون میکردم که برای آخر کار کیرم رو در آوردم و گذاشتم تو کسش هر دو داشتیم به اوج میرسیدیم که من سرعتم رو زیاد کردم و دیگه کنترل از دستم خارج شد و من تمام ابم رو تو مریلا خالی کردم بعد شل شدم و افتادم رو مریلا و از خستگی خوابم برد ساعت شیش مریلا صدام زد پاشم خودش نخوابیده بود رفته بود حمام خودشو بشوره ،‌ که گفت پاشو الان محمد میاد جاتو بیار تو حال پهن کن بگیر بخواب . ساعت حدود نه بود که بیدار شدم دیدم مریلا سفره انداخته برای من و میخواست بیاد منو بیدار کنه که من خودم بیدار شدم
گفت پاشو دست و صورت رو بشور تا برات چایی بریزم ، داشتم صبحانه میخوردم که مریلا داشت منو نگاه میکرد ، گفت خره پس تو چرا خودتو تو من خالی کردی ، لقمه که از گلوم پائین رفت گفتم نترس من برات میرم از دارو خانه کپسول ضد حاملگی میخرم که گفت لازم نکرده من خودم قبلش خورده بودم ، گفتم پس محمد کو؟
گفت زنگ زد گفت اضافه کار وای میسه .
گفتم دیشب بهت بد گذشت .
خندید و گفت تا حالا به این بدی نبوده و گفتم پس دیگه من نمیتونم بیام خوابای بد تعریف کنم که گفت خودم خبرت میکنم بعد وقتی میخواستم برم یه لب درست و حسابی ازش گرفتم و خدا حافظی کردم. امید وارم از این داستا ن خوشتون نیاد…………(شوخی کردم)
فرستنده: سعید از فولادشهر

 

January 26, 2008 at 2:58 pm Leave a comment

داستان امید

داستان امید

سلام اسم من اميد است و مي خوام يه داستان توووووووپ كه واقعي هم هست رو براتون تعريف کنم.
ماجرا از انجايي شروع شد كه: داشتم از مدرسه ميرفتم خونه كه يهو بين راه بهناز رو ديدم. بهناز دختر خاله ام بود كه خيلي هم هلو بود واي چه اندامي.
آدم وقتي مي ديدش اين سيكش ( سيك به تركي يعني كير ) مي خواست بهش سلام كنه ! رفتم جلو و گفتم : سلامون عليكم
با يه خنده جواب سلاممو داد (آخه من تو گفتن اين كلمه مهارت دارم و هر وقت هم ميگم همه خندشون ميگيره)
خلاصه بعد از سلام و احوالپرسي گفت كه مادرش يعني خاله ام خواهر كوچكش رو برده دكتر و به بهناز گفته كه بياد خونه ما بعداً خودشم مياد.
بيچاره بهناز هم رفته در زده هيشكي درو باز نكرده آخه مادرم بهم گفته بود كه ميخواد بره بازار.
وقتي اين موضوع يادم افتاد يه فكري به سرم زد و به بهناز گفتم: خب اشكالي نداره حالا كه من اومدم ميريم خونه ما بعد مامانتم مياد اونجا. اونم هم قبول كرد و رفتبم خونه ما
بععععععععععله. خونه هيشكي نبود كيفمو انداختم كنار ديوار و به بهناز تعارف زدم كه بشينه.
اونم درست نشست كنار كيفم. چون خيلي گرسنه بودم چپيدم تو آشپزخونه.
البته ماه رمضون بود ولي خب من روزه نبودم. از آشپزخونه بهناز رو صداش زدم وقتي اومد پرسيدم: روزه اي؟
گفت: نه روزه نيستم ولي ميل هيچي ندارم تو راحت غذا تو بخور
گفتم: تعارف كه نمي كني؟
گفت: نه
گفتم: ok
داشت از آشپزخونه بيرون مي رفت كه يهو برگشت و با حالت سوالي گفت: اميد؟
زود گفتم: جونم؟
يه كم مكث كرد و پرسيد: اجازه ميدي كتاباتو نگام كنم؟
(
آخه من سال سوم دبيرستان بودم و اون سال اول)
گفتم: باشه. ببين.
چند دقيقه گذشته بود كه يهو يادم اومد اون سي دي سوپر كه از دوستم گرفتم لاي كتابمه
واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااي
سريع از آشپزخونه پريدم بيرون. چشتون روز بد نبينه. ديدم سي دي توي دستشه
يه نگاه به من انداخت و با لبخند ازم پرسيد: چيه اين؟
منم با خونسردي گفتم: سي دي آموزش رياضي
گفت: باشه پس بذار ببينيم
سرخ شدم گفتم: ببين . كليد نكن. اين يه فيلمه كه توش صحنه هاي بد هم داره
با يه پوزخند گفت: فيلم كه حد اقل دو تا سي دي ميشه. پس سي دي دومش كو ؟
آقا ما قفليديم اينم گير داد كه بايد سي دي رو بذاري
خلاصه بعداز ده دقيقه بحث كردن منم مجبوري ديگه سيدي رو گذاشتم
تا تصوير سي دي امد بهناز حالي به حالي شد بهم گفت: عجب اموزش رياضي قشنگيه
يهو خودشو انداخت روم و منو بوسيد
منم كه ديدم موقعيت جوره شروع كردم به لب گرفتن
كم كم خودش مانتو و روسريشو در اورد و منم شلوارمو كشيدم پايين و گفتم: ميخوري؟
يهو شيرجه زد رو كيرم و شروع كرد به خوردن
به زور كيرمو از دهنش بيرون كشيدم و گفتم : شلوارتو در آر
با يه حركت شلوار و شورت صورتيش لغزيد به زير زانوهاش
پرسيدم : بهناز جون اوپني؟
گفت: اوپن مادرته درست صحبت كن
بعدش چار دستوپا نشست جلوم و گفت: فقط از عقب
منم عين خر كيرمو تا نصف كردم تو كونش
يه جيغي زد و گفت : اميد آرومتر. سوختم
كيرمو كشيدم بيرون و اين دفه اروم اروم كردم توش .
وقتي تا ته رفت گفتم اماده اي؟
گفت: آره بزن
شروع كردم به تلمبه زدن و با يه دستمم با كسش بازي ميكردم چقدر نرم بود
اون يكي دستم رو بردم رو سينه اش
واااااااااااااااي اونم نرم بود بهنازم داشت آه و اوف ميكرد
يهو از ذهنم گذشت اگه تو اين حال بابام بياد تو و ما رو ببينه چي ميشه؟
با خودم گفتم طوري نميشه كه. بابام ميگه پسرم تو كارتو بكن منم از پشت تو رو ميكنم!!!
با اين فكر خندم گرفت
آخرشم آبم رو خالي كردم تو كونش و تا كيرمو كشيدم بيرون بهناز با عصبانيت گفت: خيلي نامردي خودتو خالي كردي پس من چي؟
گفتم پاشو جموجور كن كه الان مامان اينا ميان
بعد بهش قول دادم كه دفعه بعد حتماً ارضاش كنم.

 

January 25, 2008 at 2:14 pm Leave a comment

خاطره مهرناز

خاطره مهرناز

حدوده يک هفته پيش بود نزديکاي ظهر رفتم کافي نت که سرمو گرم کنم وقتي رفتم و نشستم پشت يکي از کامپيوتر ها 2 تا دخترم نشسته بودن ميز کناري من و من تا کامپيوترو روشن کنم ديدم اينا دارن به يه ادرس ايميل(xxxxxxx@yahoo.com) مي زنن از اسمه ادرسه معلوم بود که ماله يه پسره خلاصه وقتي به متن ايميل نگاه کردم ديدم اين 2 تا دختر دارن به پسره التماس ميکنن که با هاشون دوست بشه منم با خودم گفتم که ببين اين 2 تا چقدر بدبختن که دارن به يه پسر التماس ميکنن بعد تصميم گرفتم که منم به پسره ايميل بزنم و سره کارش بزارم و بهش بگم بياد يه جايي تا ببينمش بعد به يارو کير بزنمو نرم سره قرار من بهش ايميل زدم و قرار شد پس فرداي اون روز تو پاساز گلها ببينمش صبح روزي که با پسره قرار گذاشته بودم خيلي کلافه و بي حوصله بودم تصميم گرفتم برم سر قرار اما اون طرف خيابون وايسمو به الاف شدنه پسره نگاه کنمو بخندم تا پوز پسرا رو بزنم رفتم سر قرار بعده 5 دقيقه يهو چيزي ديدم که داشتم از حال ميرفتم واي پسره چقدر خوشگلو ناز بود تازه فهميدم که چرا اون 2 تا دختر داشتن اونجوري بهش التماس ميکردن با ديدنه پسره به حدي جو منو گرفت که تا به خودم بجنبم ديدم جلوي پسره وايسادمو خودمو بهش معرفي کردم خلاصه از اون روز به بعد باهاش دوست شدم و در هفته چند بار مي ديدمش وقتي باهاش بيرون ميرفتم مي ديدم که همه دخترا دارن بهش نگاه ميکننو به حال خودشون افسوس ميگن که چرا دوست پسري مثل اون ندارن حدوده يک ماهي از دوستي ما ميگذشت که من تصميم گرفتم در مورد سکس ازش سوال کنم تا اين سوالو پرسيدم بهم گفت که منو بخاطر اين چیِزا نمي خواد و دوست نداره به من که دوستشم خيانت کنه!
اونجا بود که فهميدم اين پسر لياقت پرستش دخترا رو داره و دخترايي مثل من بايد اونو بپرستن خلاصه بعده هزار دردسر راضيش کردم که باهم سکس داشته باشيم فرداش قرار شد بياد خونه ما چون هيچکس خونمون نبود منم اون روز يه لباسه سکسي سفيد پوشيدم چون ميدونستم از سفيد خوشش مي ياد ساعته 4 بود که ديدم يکي در زد وقتي رفتم درو باز کردم ديدم خودشه دعوتش کردم تو اومد و تو پذيرايي روِ کاناپه نشست منم رفتم اشپز حونه و شربت اوردم و تعارف کردم و بعدش نشستم رو پاش و بهش گفتم که اگه اگه منو واقعا دوست داره يه سکس تووووووپ باهام بکنه و بعد رفتم به طرفه لباش اون اينقدر لباي قشنگي داشت که هر دختري رو ديوونه ميکردواي که چقدر لباش خوشمزه بود حدوده 10 دقيقه اي از هم لب گرفتیم که بعد بلند شد و لباسامو در اورد و منم لباسايه اونو در اوردم بعد شروع کرد به خوردن من وااااااااااااااااااااااااااااااي خداي من از لبام شروع کرد تا اخر پاهامو سانتي متر به سانتي متر با مهارت تمام خورد منم که واقعا احساس ميکردم رو هوام فکر کنم 4 باري ارضا شدم اينقدر حال ميکردم که با ناخونام ديوارو کنده بودم
بهش گفتم: تو چه طوري اين قدر خوب بلدي کجارو بخوري اونم گفت که وقتي با زن داييش سکس کرده زن داييش بهش ياد داده بعد من دستمو بردم طرفه کیرشو خيلي سريع شروع کردم به خوردن کيرشو ساک زدن!
بعد 5 دقيقه اون منو بلند کرد و منم بردمش به اتاقه مامانم و روي تخت قنبل کردم و بهش گفتم بکن تو کسم اما اون گفت: تو مگه دختر نيستي منم گفتم چرا اما پرده من حلقويه و مشکلي ندارم
بعد اومد پشتمو زانو زد همين که سره کيرشو کرد تو کسم يه جيغه بلند کشيدمو با ناخونام داشتم ديوارو ميکندم اروم اروم شروع به تلنبه زدن کرد و منم ديگه رو زمين سير نمي کردم و هي بهش مي گفتم تند تر
بعد از يه ربع کيرشو در اورد و گفت که اجازه ميدی از عقب بکنم يا نه؟
منم که ديگه عند حشري بودم به پشت خوابيدمو تا مي تونستم پاهامو کونمو اوردم بالا اونم يه تف به سره کيرش انداختو کيرشو گذاشت دم سوراخم خيلي خيلي يواش داشت کيرشو تو کونم ميکرد اما با اين حال واقعا داشتم احساس مي کردم که داره کونمو جر ميده و سر و صدامو بيشتر ميکردم بعد شروع کرد به تلمبه زدن
از اينکه زير پسره به اون خوشگليو با معرفتي خوابيده بودم لذت ميبردم بعد چند دقيقه حس کردم که داره خودشو عقب ميکشه منم سريع پاهاشو چسبيدمو نذاشتم کيرشو در بياره و تمام ابشو تو کونم خالي کرد
حس ميکردم کونم تا لبه سوراخم پر اب کيرش شده و بعد به همون حالت تا صبح خوابيديم فکر کنم هر دختر ديگه اي بود از شدت لذت بيهوش مي شد!!

 

January 25, 2008 at 2:10 pm Leave a comment

حرام زاده

حرام زاده

با فريد تازه دوست شده بودم. اون سال دومي بود ولي از اونجايي كه درس رياضيش با ما يك روز افتاده بود ، اين درس رو برداشته بود. دوستي اون با نگار كه يكي از خوش هيكل ترين و با كلاس ترين دختر هاي رشت بود چشم همه پسر ها رو در آورده بود. همه فكر ميكردن حتما فريد خيلي كس ليسي ميكنه كه نگار فقط با اون دوسته. در صورتي كه من كه كم و بيش در جريان دوستي اونها بودم مي دونستم اينجوري نيست.
فريد جزء معدود بچه هاي تهران بود كه توي رشت دانشجو بودند. توي تهران حوالي پارك ساعي مينشستند. مادرش به عنوان يك آلماني پزشك معتمد سفارت آلمان بود و پدرش يك شركت حمل و نقل معروف رو اداره ميكرد. ولي در مجموع با اينكه پدر و مادرش هر دو كارمند بودند وضع مال متوسطي داشتند. به نظر فريد دختر يعني كس. اصلا دختر ها رو داخل آدم حساب نمي كرد. ولي تا دلت بخواد خوشگل بود. براي همين هم همه برايش سر و دست ميشكوندند.
نگار بر عكس ، دختر يكي از بنكدارهاي معتبر چاي در رشت بود. ويلاي آنها در دهكده ساحلي چشم هر بيننده اي رو خيره ميكرد. پدرش علاوه بر تجارت ، كارخانه چاي هم داشت. نگار دختر سوم از ميان چهار دختر پدرش بود. دوتا از دختر ها شوهر كرده بودند و آخري كلاس اول دبيرستان بود. خود نگار هم دانشجوي زبان فرانسه دانشگاه آزاد بود. خانواده نگار اصل و نسب دار بود و به همين دليل نگار با محدوديت شديد پدرش مواجه بود.
با راهنمايي بچه ها مدتي بود يك آپارتمان كوچك را در محله منظريه اجاره كرده بودم. پدرم شديداً تاكيد داشت كه با كسي هم خانه نشوم و آپارتمان را هم خودش برايم اجاره كرد. بزرگترين ملاكش ظاهراً اين بود كه نتوانم كسي را بدون ديده شدن به خانه بياورم. ولي چون آپارتمان خوشگلي بود من زياد سختگيري نكردم. فريد در يكي از كوچه هاي خيابان فلسطين با دو نفر ديگر چيزي شبيه خرپشته يك خانه قديمي را اجاره كرده بود.
آشنايي من با نگار درست چند روز بعد از آشناييم با فريد شروع شد. بيست سالگي موسم دوستي هاي سريع و اغلب ناپايدار است. فريد بلافاصله بعد از آشنايي اوليه مشكل خودش رو مطرح كرد.
ميشه تو خونه تو كسي رو آورد ؟
نه فكر نكنم. زيدتو ميخواي بياري ؟
آره اسمش نگاره بچه رشته. تو چي ؟ زيد ميد چي داري اينجا ؟
يه دختره است اسمش مليحه است. اما رشتي نيست. ( با پريسا مدتي بود به هم زده بودم )
حالا خونه خالي نداري ؟ ( كلمه مكان اون موقع هنوز اختراع نشده بود ! )
نه بابا . من خودم هم فقط هفته اي يك بار ميرم خونه خاله مليحه. هر دوشنبه خونشون خاليه.
چرا ؟
چه ميدونم ؟ ميگه شوهر خاله اش كه نميدونم تخمش يا جاي ديگه اش باد كرده دوشنبه ها بايد بره تهران دياليز بشه.
آهان ، خوب ايول ميشه من و نگار هم بيايم ؟
بايد با مليحه صحبت كنم.
مليحه خيلي راحت پذيرفت. به شرطي كه يكي از دوستاش با دوست پسرش هم باشند. اينجوري شديم سه زوج. براي مدت دو ماه هر دوشنبه گروه شش نفري ما به خونه خاله مليحه ميرفتيم. بين ما فقط نگار بود كه مشروب نمي خورد. بقيه از دختر و پسر مشروب مي خوردن. مليحه از همه بيشتر. مشروب هم هميشه يكنواخت بود . يا عرق سگي يا ودكاي ميكده قزوين باند قرمز . ولي من هر دوشنبه بيشتر و بيشتر مجذوب نگار ميشدم . و براي اينكه كسي نفهمه هيچوقت مست نكردم .
خانه خاله مليحه خانه اي بود قديمي با ديوارهايي به قطر 40 –50 سانت و 4-5 اتاق بزرگ در اطراف يك راهرو. اولين زوجي كه كارشان تمام ميشد به ميان راهرو ميدويد و بقيه را صدا ميزد كه
اه هنوز اون تو هستين.
بياين بيرون بابا ميخوايم بريم خونمون.
بابا كار داريم. دختر ها ديرشون شد
و خلاصه آنقدر سر و صدا ميكردن كه بقيه مجبور ميشدن يا هول هولكي كارشون رو تموم كنن يا از خيرش بگذرن. در هر حال روزهاي خوبي بود كه هيچوقت فراموش نمي كنم.
يك روز ( آخرين دوشنبه اي كه به اون خونه رفتيم ) وقتي با مليحه از اتاق بيرون مي اومديم فكر ميكرديم كه ما نفر اوليم. ولي در راهرو با قيافه عصباني فريد و چشمهاي اشكبار نگار رو برو شديم. هر دو مثل بهت زده ها نگاهشون ميكرديم.
فريد چي شده ؟
آقا فريد از شما انتظار نداشتمها . نگاري چي شده ؟
مليحه سر نگار رو ميون سينه بزرگش گرفت و نگار هم ناگهان زد زير گريه. چون جوابي نشنيده بودم دوباره با اشاره از فريد واقعيت رو جويا شدم ولي باز هم بي جواب موند.
بعد از اينكه همه را رسوندم به مليحه زنگ زدم و ازش خواهش كردم با نگار تماس بگيره و ته و توي قضيه رو دربياره. نزديك غروب بود كه مليحه زنگ زد
نگار حامله است !
برو گمشو. از كجا ميدوني ؟
خودش گفت. الان هم اينجاست. ميگه نميتونه برگرده خونشون.
آخه چرا ؟ مگه كسي چيزي فهميده ؟
نه ولي ميگه ميترسه. ميگه ميخواد اينجا بمونه. اما تو كه ميدوني نميشه نگهش داشت. مسئوليت داره.
خيلي خوب صبر كن من بهت دوباره زنگ ميزنم. به كسي هم نگو كه اون پيش توئه.
بلافاصله با فريد تماس گرفتم. فريد ساده ترين راه رو انتخاب كرده بود. ميگفت اصلاً معلوم نيست بچه مال اون باشه. با عصبانيت تلفن رو قطع كردم. نگار دختر خوبي بود. حقش نبود به اين روز بيفته. از دست فريد كلافه بودم. به مليحه زنگ زدم و خواستم اون شب رو يه جوري نگار رو بفرسته خونه يكي از خواهراش. بهانه اش هم اين باشه كه چون دير شده ديگه شب رو بر نمي گرده دهكده ساحلي. با نگار هم صحبت كردم. بهش قول دادم كه مسئله رو يك جوري حل و فصل كنم.
بعد از تلفن نگار از خونه خواهرش تلاش خودم رو شروع كردم. اول با خواهرم صحبت كردم. قبول كرد براي حل اين مسئله اون هم پيش من بياد. به نظر اون بهترين راه اين بود كه با خانواده فريد صحبت كنم. ازش خواستم خودش اين كار رو بر عهده بگيره. آخر شب بود كه مادر فريد با لهجه آلمانيش بهم زنگ زد. اولين خواهشش اين بود كه فريد بويي از دخالت اونها نبره . بهش گفتم با توجه به موقعيت خانواده دختره احتمال خودكشي هم وجود داره . گفت كه مسئله ازدواج از ديد اونها ممكن نيست . ولي اون تا صبح دكتري رو در رشت از ميان همكاراش بهم معرفي ميكنه كه مسئله بچه رو موقتاً حل كنه .
ساعت 10 صبح با صداي تلفن از خواب بيدار شدم. نگار بود . بهش گفتم بجاي دانشگاه بياد خونه من . چند دقيقه بعد در زد و اومد تو. قيافه اش حالت آدم هاي غرق شده رو داشت .
صبحانه خوردي ؟
با سر اشاره كرد كه ميل نداره. چهار تا نيمرو درست كردم . مجبورش كردم كه بخوره . وانمود كردم كه با فريد حرف نزدم . پرسيدم :
فريد چي ميگه ؟
چشمهاش به سرعت قرمز شد. و دوباره زير گريه زد. براش آب آوردم . بهش قول دادم اين مسئله رو براش حل كنم . با نا باوري نگاهم كرد .
آخه چه طوري ؟
هنوز مطمئن نيستم. خواهرم الان توي راهه كه بياد رشت پيش ما. تو هم بايد يه چند روزي بهانه اي پيدا كني كه خونه نري .
ميخواي چيكار كني ؟
بايد بندازيش
نه. من ميخوامش . ميخوام نگهش دارم. اصلاً ميرم تهران. ميرم تنها زندگي ميكنم.
در همين موقع تلفن زنگ زد. لهجه كسي كه پشت خط بود هندي بود و به زحمت ميشد حرفهاش رو فهميد. فهميدم دكتريه كه قرار بود مادر فريد معرفي كنه . قرار شد عصر بريم پيشش . دوباره با نگار صحبت كردم .
احمق جون ميدوني خودت رو داري قرباني كي ميكني ؟ داري قرباني بچه اون كثافت ميشي .
خواهرم ساعت 11 رسيد . از ترمينال تماس گرفت . رفتم دنبالش . نهار در محيطي نسبتاً دوستانه طي شد . نگار نهار پخته بود . بعد از نهار بود كه خواهرم هم به كمك من اومد . بعد هم خيلي محترمانه من رو از صحبتها كنار گذاشتند و بحث هايشان خصوصي شد . بعد از ظهر بود كه خواهرم منو صدا كرد و به تنهايي باهام صحبت كرد .
ميدوني كه اينكار مسئوليت داره ؟
سرم رو پايين انداخته بودم
آره ميدونم
چرا داري اين كار رو براش ميكني ؟
دلم براش ميسوزه
فقط يه دلسوزي ساده ؟
آره
دروغ ميگي.
به هر حال الان ديگه چه فرقي ميكنه. آره دوستش داشتم. ولي قبل از اين ماجرا ها
پس تو هم با كثافتي كه اين بلا رو سرش آورده هيچ فرقي نداري
ببين. من ازت ممنونم كه اينهمه راه براي كمك به من اومدي. ولي لطفا افكار فمنيستي تون رو براي خودتون نگهدارين سركار خانم !!
خواهرم هميشه از اينكه بجاي تو بهش شما بگم حرص ميخورد . ولي اينبار با خنده رو به من كرد و گفت كه به اتاق برم . نگار كارم داشت
سلام . خوب مخ آبجي منو گذاشتي تو فرقون ها !
سلام. ميشه بشيني فرشاد ؟
پشت ميز تحريرم نشستم. او لبه تختم رو اشغال كرده بود .
من هيچوقت نشناختمت
مهم نيست
مليحه رو دوست داري ؟
خودت چي فكر ميكني ؟
خواهرت خيلي دختر گليه
ما خونوادگي همينجوريم
تو كه ماهي
ببين نگار. صبح بهت قول دادم اين مسئله رو حل كنم. حالا ميخوام بدوني به هرقيمتي باشه اين كار رو ميكنم. حتي …..
حتي چي؟
حتي اگه لازم باشه …..
لازم باشه كه چي؟
– …….
بـ بـ بگيرمت.
فرشاد ؟؟؟!!!
بله ؟
جدي نميگي؟!
در اتاق كمي باز بود . خواهرم داشت پشت در گريه ميكرد . بلند شدم و ايستادم . قطره اشكي به آرامي از گونه ام غلطيد . اينبار بدجوري عاشق شده بودم . با عجله به سمت در آپارتمان رفتم و داد زدم
بچه ها زود بپوشين. دكتر منتظره !
با برگشتن نگار به خونشون محيط خونه كمي آروم تر شده بود . دكتر به فرشته (خواهرم ) اطمينان داده بود كه هيچ خطري نگار رو تهديد نميكنه . قرار شده بود نگار اونشب رو به خونه بره تا بتونه موقعيت رو براي غيبت دو سه روزه خودش فراهم كنه . فرشته و من زياد با هم حرف ميزديم و بر عكس خيلي از خواهر برادرا خيلي كم با هم دعوا ميكرديم . چند روزي كه فرشته پيشم بود خيلي خوش گذشت . حتي يكي از همسايه ها كه مي دونست من مجرد و دانشجو هستم با كميته تماس گرفته بود كه باعث شد كميته بياد جلوي در خونه . با خنده هاي من و فرشته عصباني بشه و سر انجام با ديدن كارتهاي دانشجويي من و فرشته با كلي عذر خواهي اونجا رو ترك كنه !
نگار دو روز بعد همه كارها را براي يك غيبت سه روزه آماده كرد . فرشته هم خيلي به اون كمك كرد . عصر همون روز رفتيم پيش دكتر . تمام مدتي كه نگار و فرشته پيش دكتر بودند 20 دقيقه هم نشد . من فكر ميكردم دكتر قراره نگار رو جراحي كنه . ولي ظاهرا فقط يك آمپول به نگار تزريق كرده بود .
در راه برگشت به خونه رنگ نگار حسابي پريده بود. با اين حال تا شب خنديديم و شب فرشته پيش نگار خوابيد و من هم توي حال روي يك كاناپه كتاب زمين اميل زولا رو ميخوندم. رمان هاي اميل زولا باعث ميشه آدم از انسان بودن خودش دلش به هم بخوره و اين يكي ( زمين ) ديگه آخرش بود. ساعت 4 صبح بود كه فرشته بيدارم كرد .
پاشو برو دنبال دكتر. خونش طبقه بالاي مطبشه
الآن ؟!
بدو زود باش
و خودش به طرف آشپز خانه دويد . وقتي من داشتم از در بيرون ميرفتم فرشته در حالي كه يك لگن بزرگ دستش بود به آرومي گفت :
فقط دعا كن
آمدن دكتر به داخل ماشين من زياد طول نكشيد. گويا منتظر بود. تا خونه با او اصلاً حرف نزدم . او رو هم به نوعي به فريد وابسته مي دونستم. نيم ساعت بعد فرشته منو صدا كرد و لگن پر از خوني رو كه چيزي شبيه لخته يا شايد هم بچه حرومزاده فريد روي اون شناور بود به من داد تا اونو توي دستشويي خالي كنم . بالاخره نزديك صبح بود كه نگار رو ديدم . رنگش پريده تر از ديشب بود ولي خيلي سر حال بود . لبخند معصومانه اي به لب داشت . كنارش نشستم و دست يخ كرده اش رو توي دستم گرفتم .
خسته نباشي خوشگل خانم
منو ببخش. خيلي اذيت شدي . اصلاً نمي دونم چه جوري تو چشم تو و فرشته نگاه كنم . از جفتتون خجالت ميكشم .
اصلاً دوست ندارم اين حرفا رو بزني
ميدوني فرشاد ؟ تو خيلي آقايي
ديگه خجالتم نده . حالا بگير بخواب. دكتره ميگفت بايد 24 ساعت بخوري و بخوابي . تا يك ماه هم فعاليت سنگين نداشته باشي .
بلند شدم كه از اتاق بيرون برم. ولي دست منو همچنان نگه داشته بود . برگشتم و نگاهش كردم. منو به سمت خودش كشيد و بوسيد .
فرشاد خيلي دوستت دارم .

دوباره كنارش نشستم. دستم رو زير بالشش فرو كردم و صورتش رو به صورتم چسبوندم. با صداي سرفه فرشته از خودم جداش كردم. فرشته با اخم ظاهري گفت :
نه ديگه ! كار سختي كه نبود. يه بچه ديگه هم درست كنين . دكتر هنديه هم كه مفته . پاشين جمعش كنين ببينم !
با خنده از اتاق بيرون رفتم .
نگار دو روز ديگه هم پيش ما موند . اشتهاش هم مثل روحيه اش كاملاً باز شده بود. موقع خداحافظي با فرشته زانو زد و قبل از اينكه فرشته بتونه مانعش بشه دست فرشته رو بوسيد . فرشته قبل از رفتن يك كار ديگه هم كرد . نگار رو به عنوان نامزد من به زن صاحبخونه معرفي كرد . اينجوري ديگه مشكلي براي حضور نگار توي خونه من وجود نداشت .
روزها ميگذشت و دوستي من با نگار عميق تر و عميق تر مي شد . ولي از لحاظ رابطه جسمي ، بعد از اون روز اول كه صورتش رو به صورتم چسبونده بودم من و اون هيچ رابطه اي با هم نداشتيم . من به شكلي جدي به نگار بصورت نامزد احتمالي ازدواج نگاه مي كردم . تا اينكه پدر تماس گرفت . درست چند روز قبل از امتحانات پايان ترم .

فرشاد جون بابا. خوبي ؟
آره پدر. چي شده ؟
فرشته. فرشته تصادف كرده . خودت رو برسون بابا

ديگه نفهميدم چي شد . فاصله رشت تا تهران رو با وحشت شديدي طي كردم . كسي خونه نبود . به منزل عمو زنگ زدم و آدرس بيمارستان رو گرفتم. پدر توي حياط بيمارستان نشسته بود . خوشبختانه فقط استخوان لگن فرشته شكسته بود كه بايد با عمل سر استخوان با پروتز تعويض مي شد. فرداي اونروز بعد از خريد پروتز ماجرا رو تلفني براي نگار تعريف كردم . قرار شد به خونه من ( كه كليدش رو داشت) بره تا شير آب و گاز رو ببنده .
عمل جراحي يكي دو روز بعد با موفقيت انجام شد.طي ده روزي كه تهران بودم اصلاً نشده بود كه بتونم با نگار صحبت كنم. هيچوقت خودش گوشي رو بر نمي داشت . براي برگشت ساعت 4 صبح از تهران راه افتادم . ميخواستم به امتحان ساعت 9 برسم . دو تا از درسها رو اصلاً امتحان نداده بودم . خوشبختانه امتحان خوبي دادم .
ساعت يازده بود كه به خونه رسيدم . ميخواستم لباسم رو عوض كنم و بعد از ده روز نگار رو با قيافه تر و تميز تري ببينم . در رو كه باز كردم نگار داشت جلوي آينه موهاش رو خشك ميكرد . حوله قرمز فرشته ( كه جا گذاشته بود ) تنش بود. صداي آب از حمام همچنان مي اومد. خنديدم و گفتم اي پدر سوخته از كجا فهميدي من برگشتم؟ و خواستم بگيرمش توي بغلم . كه صداي ديگري از حمام آمد كه گفت :
نگار كيه ؟
صداي فريد بود !!! نگاهي به نگار انداختم . به آرامي از در بيرون رفتم . سوار ماشين شدم و مستقيم به طرف انزلي راندم . نياز به آرامش داشتم .

 

 

January 22, 2008 at 5:26 pm Leave a comment

پریا

پریا

تقریبا اواخر خرداد بود. از همون لحظه ورود بدجوری دختر دایی رفت توی دلم. حالا بعد از هفت و هشت سال قهر و جدایی که بین خانواده های ما بود اون در سن 17 یا 18 سالگی چنان زیبا و جذاب و طناز شده بود که مرا به یاد افسانه ها و دنیای پریا می برد. راستی از پریا گفتم. اسم این دختر دایی ما هم پریاس. دختری با قدی تقریبا بلند و کشیده صورتی سفید و چشمایی درشت و مشکی. موهای بلند که تا روی کمرش می رسید. سینه ای پهن که به راحتی می تونستی پستونای تقریبا کوچیکش رو از روی لباس دید بزنی. از پاها و ساق ها و باسنش دیگر نگو و نپرس.. از همون لحظه ورود سعی می کردم طوری که دیگران نفهمند با لوس بازی و مزه پرونی خودم رو به اون نزدیک کنم. اما امان از این زن دایی بددل که با اخم کردنها و چشم پرونیهاش به او سعی می کرد که او به من توجهی نکنه. این هم به دو دلیل بود: اول اینکه می گفت پسری مهندس و پولدار از اون خواستگاری کرده و دوم اینکه می ترسید مادرم سعی کنه با همکاری من تلافی این قهر طولانی با برادرش رو از دل زن دایی دربیاره. به هر حال روز اول ما به غیر از یک احوالپرسی ساده و رد و بدل کردن چند نگاه معنی دار نتونستیم کاری بکنیم.
فرداش قرار شد که برای تفریح بریم به نقاط دیدنی و ییلاقی شهرمون. من هم صلاح دیدم که در طول این مدت که بیرونیم از پریا فاصله بگیرم تا حساسیت های زن دایی کم بشه. پس در طول مدتی که بیرون بودیم من فقط برای ناهار خوردن به پیش خانواده برگشتم و بقیه مدت مشغول حال و احوالپرسی با دیگر دخترای دلبر اونجا بودم هر جا یه دختر خوشگل می دیدم می افتادم دنبالش تا یه جای خلوت باهاش هم صحبت بشم و یه شماره تلفنی رد و بدل کنیم و در همین حین هم نزدیک بود توسط مامورین دستگیر بشم که با فرار به موقع به خیر گذشت. خلاصه وقتی شب به خونه برگشتیم همه اونقدر خسته بودن که بعد از صرف یه شام سبک تصمیم گرفتن بخوابن. از بس هوا گرم بود قرار شد آقایون توی ایوان و خانمها داخل اتاق بخوابن. بعد از پهن شدن رختخواب ها چراغ های ایوان خاموش شد. اما یه مدتی از داخل خانه نور بیرون می تابید تا اینکه اونم خاموش شد. طولی هم نکشید که خروپف بابام و داییم به آسمون رفت. اما من خوابم نمی برد چون همش تو فکر پریا بودم. توی همین حال تشنم شد. بلند شدم برم سر یخچال آب بخورم از کنار اتاق خواب که رد شدم دیدم فقط مامانم و زن دایی خوابیده بودن. چون چراغ خواب روشن بود و به راحتی دیده می شدن. اما از پریا خبری نبود. یه نگاه به پذیرایی کردم. اون جام نبود پس می موند اتاق من. آروم از لای در نیمه باز یه نگاه به داخل اتاقم انداختم. از نوری که از پنجره اتاق خواب بیرون می زد تا حدی می تونستم توی اتاقم رو ببینم. بله پریا خانم توی اتاق من به خواب نازی فرو رفته بود. (چند شب بعد از مامانم پرسیدم چرا پریا تو اتاق من بود گفت: وقتی من و زن داییت مشغول حرف زدن شدیم پریا خسته شد و برای دیدن کتابات به اتاقت رفت و وقتی رفتیم دنبالش که بیاد پیشمون بخوابه دیدیم همون جا خوابش برده و به اصرار من زن داییت بیدارش نکرد و گذاشت همون جا بخوابه) خلاصه وقتی دیدم همگی خوابیدن و پریا خانم هم تو اتاق منه گفتم غفلت باعث یک عمر پشیمانی است
.
آروم و بی صدا از لای در نیمه باز وارد اتاق شدم و در رو بستم. چون خیلی تاریک بود و چشام جایی رو نمی دید رفتم طرف میز مطالعه و چراغ مطالعه کوچیک روش رو روشن کردم. چون در رو بسته بودم خیالم راحت بود که کسی متوجه نور نمی شه. از طرف دیگه این کار یه حسن داشت و اون اینکه اگه پریا بیدار می شد می تونستم عکس العملشو از دیدن من تو اتاق ببینم. وقتی برگشتم که اونو ببینم وای وای وای… که چی دیدم واقعا جای همتون خالی اون مثل الهه ناز روی یه پتوی تا کرده گوشه اتاقم با یه تاپ بنفش نیمه باز که از بالاش می شد به راحتی بالای سینه های سفیدشو دید و یه دامن مشکی کوتاه که تا روی زانوش رو پوشونده بود از پهلو طوری که پشتش به من بود به خواب نازی فرو رفته بود و هیچ عکس العملی از روشن شدن چراغ نشون نداد. دیدن این صحنه چنان منو گیج و منگ کرده بود که یه لحظه فراموش کردم کجا هستم. اون ساقای سفید و خوش تراش و اون سینه های زیبا و ملوس و اون کون قنبل و کشیده من رو می برد به عالمی که فقط توی خواب می شد دید. توی اون هوای گرم که خر تب میکرد من از شدت سرما مثل بید میلرزیدم و نمی تونستم تکون بخورم. شاید علتش ترس از بیدار شدن پریا بود و لو رفتن ماجرا. نمی دونستم چکار کنم. اما اون مظلوم تاریخی کشور ایران به کمکم اومد (کیر رو میگم) چنان بی تابی میکرد و خودشو به در ودیوار شلوار و رونام می کوبید که فکر کردم داره خودکشی میکنه. حالا حسابی هم گریان شده بود و اشکاش که از التماس و بی طاقتیش بود حسابی خیسم کرده بود.
تصمیم گرفتم بهش کمک کنم پس به حرفاش گوش دادم. به قول سعدی عقل گوید نرو که نتوانی عشق (کیر) گوید که هر چه باداباد. رفتم طرف تختخوابم و یه پشتی برداشتم و چراغ مطالعه روخاموش کردم و در فاصله یک متری از پریا دراز کشیدم اما حسابی یخ کرده بودم و می لرزیدم. یه کم که نفسم جا اومد آروم و یواش پامو به طرف اون دراز کردم و به ساق پاش مالیدم. یه تکونی خورد که قلبمو از جا کند. چشامو بستم و منتظر داد و بیداد اون شدم. اما چند لحظه ای گذشت و خبری نشد. آروم چشامو باز کردم یه کم که به تاریکی عادت کرد دیدم از جاش تکون نخورد. این دفعه با جرات بیشتری پامو به ساق پاش کشیدم. هیچ حرکتی نکرد. همون طور یواش یواش پامو بالاتر بردم تا به نزدیکی زانوش رسید. دامن تنگش که لای پاهاش گیر کرده بود اجازه نمی داد پامو به رونای لختش بمالم. از روی دامن با پام شروع به مالوندن اون رونای گرم کردم تا رسوندمش لای کونش. جاتون خالی پام که تا حالا از شدت سرما یخ کرده بود انگار به سرچشمه حرارت و گرما رسیده خودش رو میون اون قنبل کوچیک سعی می کرد جا بده تا کمی گرم بشه. دیگه حسابی بی طاقت شده بودم. کیرم داشت گرمکن و شورتمو پاره می کرد. پامو عقب کشیدم و آروم آروم خودمو بهش رسوندم. هرچی بیشتر بهش نزدیک می شدم گرمای بیشتری تو تنم می ریخت. دیگه صدای نفس های آرومشو می شنیدم. حالا خیلی بهش نزدیک بودم اما می ترسیدم بهش بچسبم. ضربان قلبم تند و تند می زد. نفسام بریده بریده شده بود و دهنم خشک و تلخ. یه کم که حالم جا اومد دستمو گذاشتم روی باسنش و بگی نگی یه ذره فشار دادم و از روی دامنش آروم به پائین کشیدم. هر لحظه منتظر بودم عکس العمل نشون بده اما خبری نشد. جراتم بیشتر شد. وقتی دستای سرد و یخ زدم به انتهای دامنش که تا روی زانشو بود رسید سعی کردم دستم رو زیر دامنش کنم اما همون مشکل پاها پیش اومد. دامن لای زانوهاش گیر کرده بود و اجازه نمی داد دستامو از زیرش بالاتر ببرم. سعی کردم دامنو از لای پاهاش بیرون بکشم. وسط دامن رو گرفتم و یه ذره یه ذره به طرف خودم کشیدم. هر چی دامن بیرون تر می اومد کیرم سفت تر و سفت تر می شد تا بالاخره دامن از لای رونای قشنگش آزاد شد. یه ذره دامنو به طرف بالا کشیدم. توی اون تاریکی مطلق می تونستم سفیدی پائین روناشو ببینم. دستمو زیر دامنش بردم. واقعا از ته قلب می گم جاتون خالی.
گرما و نرمی اون منو می برد تا اوج آسمون. چنان به وجد اومده بودم و آب دهنم در اومده بود که تند و تند آب دهنم رو قورت می دادم. مثل اینکه هلو می خوردم. همینطور دستمو بالا و بالاتر می بردم هرچی بالاتر نرمی و گرما بیشتر. تا اینکه دستم خورد به چیزی از جنس تور… بله داشتم شورتشو که کم از نرمی پوستش نداشت لمس می کردم. سعی کردم از کنار اون حریر نازک دستمو بکنم تو قنبلش اما تنگی اون اجازه نمی داد از کنار روناش وارد بشم. یه کمی از روی شورتش با قنبلش بازی کردم. از لمسی که کردم فهمیدم قنبل های صاف و کشیده ای داره. وای که چه کیفی داشت. دیگه طاقتم طاق شده بود. دست بردم و دامنشو بالاتر بردم. کاملا قنبلاش بیرون افتاد. همونطور نفساش آروم بود و تکون نمی خورد اما بفهمی نفهمی یه کمی می لرزید. یواش دست بردم و انگشتم رو از بالا تو شورتش کردم و یواش اونو به طرف پائین کشیدم. یه ذره که پائین اومد از اون دستم هم کمک گرفتم و یواش یواش اونو پائین کشیدم .
اونقدر پایین آوردم که تمام کونش بیرون اومد. دست بردم و لای قنبلشو دست کشیدم. مثل کوره پر حرارت بود. تونستم سوراخ کونشو پیدا کنم اما تا خواستم دست بکشم فوری برگشت… یه دفعه همه چیز رنگ عوض کرد. کیرم با تمام سرعت سقوط کرد و با سر به پایین افتاد و خودشو مخفی کرد و من رو تنها گذاشت. قلبم تند تند می زد.
نفسم در نمی اومد. خودمو جمع جور کردم و منتظر جیغ پریا خانم شدم. نمی دونم اینا چقدر طول کشید اما خبری نشد. چشمای بستمو باز کردم دیدم فقط از پهلو به پشت برگشته و حالا صورت قشنگ و با نمکشو می دیدم. دیگه ترسم ریخته شده بود چون اگه قرار بود چیزی بشه تا حالا شده بود. با جرات بیشتر خودم رو بهش چسبوندم. کیرم دوباره خودی نشون داد و خودشو به رونای پریا می مالوند و برای دوستی و آشنایی با اونا ابراز تمایل می کرد. تو این دو روز آرزوی یه بوس از لبای اون الهه ناز به دلم موند بود. حالا وقتش بود سرمو که حالا تقریبا کنار سرش بود بلند کردم و یواش به اون صورت واقعا ناز نزدیک کردم و از گونه های نازش یه بوسه آبدار چیدم. حالا می دونستم بیداره اما من که از خجالت نمی تونستم چیزی بگم. مطمئنا اونهم از من بدتر. لبامو رو لباش گذاشتم و یه بوسه آبدار ازشون چیدم. این بوسه منو آروم نکرد. دیگه حسابی حشری شده بودم. این دفعه لبامو رو لبای شیرین و نرمش گذاشتم و آروم و یواش شروع به مکیدن اونا کردم. واقعا معذرت می خواهم که نمی تونم اون لذتی رو که من بردم براتون بگم. (امیدوارم نصیبتون بشه)
بهر حال تو مکیدن اون عسل های شیرین بودم که نمی دونم چطور شده بود که دستم داشت با سینه های کوچیک و نرمش از رو تاپ بازی می کرد. دستمو پائین آوردم و تاپشو بالا کشیدم و سینه های لختش روبه چنگ گرفتم و شروع به مالوندن اونا کردم. احساس کردم کمبود ویتامین سینه دارم. سرمو پایین بردم و شروع به خوردن اونا کردم. تو دنیا فکر نکنم چیزی خوشمزه تر از سینه باشه. من که هر چه می خوردم گرسنه تر می شدم. دستمو پائین تر بردم و دامنشو که رو ی روناش افتاده بود بالا زدم. وای وای وای… تو اون تاریکی می شد کس قشنگ و کم موشو دید. دیگه نتونستم تحمل کنم سرمو پایین بردم و خواستم که زبونمو لای پاهاش بکنم که یه مرتبه زانو هاشو جمع کرد و اونا روبه هم چسبوند و منو از اون شهد ناب بی نصیب کرد. به هر حال وقتی نتونستم کسشو بخورم یه چند بوس حسابی از روناش و کسش چیدم. بعد آروم تو گوشش گفتم می خوام بکنمت. چیزی نگفت و حركتی نكرد. یه چند دقیقه دیگه باهاش بازی كردم اما كیرم بد جوری بی تابی می كرد. هرچی بیشتر باهاش بازی می كردم و می بوسیدمش كیرم هم بد جوری خودشو به اون رونا می مالید. دیگه چاره ای نداشتم پریا پاهاشو جمع كرده بود و در حالی كه می دونستم بیداره اصلا تكون نمی خورد. پس پاهامو به زیر پاهاش بردم و با یك فشار پاهاشو پایین آوردم. با این حركت من اونم سریع به طرف پهلو غلت زد طوری كه پشتش به من شد. حالا كون پریا از طرف پهلو در حالیكه شورتش هم تا روی زانوش پائین بود به طرف من بود. امون ندادم كاره دیگه ای بكنه. فوری شلوار و شورتم رو در آوردم. باور نمی كنین از بس آب از كیرم اومده بود شورتم چنان خیس بود كه به شلوارم هم سرایت كرده بود. به هر حال كیر رو خیسم به دست گرفتم و با دست دیگه لای قنبلای نازشو باز كردم و با یك لمس كوچولو سوراخ كونشو پیدا كردم و طوری كه كیرم به طرف كسش نره اونو دمش گذاشتم. یه دفعه دیدم بدنش شروع به لرزیدن كرد. نمی دونم شاید اورگاسم شده بود.
شاید هم ترسیده بود. شاید هم اولین دفعه بود كه كیر تجربه می كرد. به هر حال یه چند لحظه ای لرزید. بعد از اینكه آروم شد آروم بطوری كه كیرم نلغزه طرف كسش و فردا گندش در نیاد یه ذره بهش فشار دادم. متوجه شدم یه ذره از نوك كیرم تو تنگنا افتاد. عجب كیفی داشت. یه ذره دیگه فشار دادم. تنگنا هم بیشتر شد. فهمیدم كونش خیلی تنگ وسفته. پس کیرمو درآوردم و از آبی كه ازش بیرون اومده بود اطراف كونشو خیس و لغزنده كردم و دوباره با دقت در حالیكه محكم گرفته بودمش بهش فشار دادم. دوباره همون حالت ها تكرار شد. یه ذره محكم فشار دادم. دیدم قنبلاشو جمع كرد. فهمیدم دردش اومده. اونو بیرون كشیدم و یه ذره صبر كردم. دوبار ه اونو دمش گذاشتم و یه ذره یه ذره دادمش تو. نوك كیرم كاملا كونشو تصرف كرد. اون دوباره قنبلشو جمع كرد و بفهمی نفهمی نالید. دردش می اومد. صبر كردم. البته نوك كیرمو كه توش بود و داشت خفه می شد باد میكردم. بعد از چند لحظه دوباره هل دادم. كیرم تا نصفه توش رفت و هرچی فشار دادم دیگه نرفت تو. حالا موقع عقب و جلو رفتن بود. شروع به پمپ زدن كردم و دستمو از پهلو به سینه هاش رسوندم. سینه های كوچیك ، كون تنگ و كشیده و اون پوست سفید واقعا آدمو دیوونه میكرد. حسابی حشری شده بودم. به طوری كه صدای آخ و آوخ آروم پریا هم بلند شده بود و من به زحمت می تونستم صداشو بشنوم. پس خیالم راحت بود كه كسی نمی شنوه. پمپ زدنامو سریع تر كردم. دیگه كیرم داشت شق تر می شد. به طوری كه احساس كردم نوكش داره باد می كنه. حالا موقعش بود. هر چی خواستم خودمو نگه دارم نشد. یه هفت و هشت باری سریع و محكم بهش كوبیدم و یه دفعه كیرم با تمام فشار منفجر شد و جیغ آروم پریا هم بلند شد. به طوری كه احساس كردم بقیه فهمیدن. شاید بیشتر از ده یا دوازده دفعه كیرم خودشو بالا و پائین كرد تا بالاخره تو كون خوشگل دختر داییم خالی شد.
بی حال شده بودم. پریا هم كم از من نداشت. چند دقیقه ای كه گذشت كیرمو كه حالا بی حال تر از خودم بود رو بیرون كشیدم و خواستم دوباره از نو شروع كنم. فكر كنم كه پریا هم بدش نمی اومد اما یه دفعه صدای پای كسی رو شنیدم كه رفت تو دست شویی. دیگه نمی شد كه اونجا باشم. تند شورت و شلوارمو پوشیدم و چند بوسه حسابی ازش چیدم و آروم تو گوشش گفتم: عزیزم واقعا دوستت دارم. وقتی بلند شدم كه برم یه صدای ناز و خمار گفت: مرسی علی منم دوست دارم.
واقعا دلم نمی خواست اون لحظه تموم بشه. اما چه می شد كرد. پشتی روسر جاش گذاشتم و قبل از اینكه اون كه به دست شویی رفته بیرون بیاد آروم درو باز كردم و از اتاق بیرون اومدم و سریع رفتم تو تالار. خوشبختانه دایی و بابام خواب بودن و منم با خیال راحت خوابیدم. فردا سر میز صبحانه مادرم پرسید: پریا جون دیشب تو اتاق علی خوب خوابیدی؟ اونم گفت: بله عمه جون. تو عمرم همچین راحت نخوابیده بودم و به دور از چشم دیگران یه لبخند و چشمك ناز تحویلم داد


فرستنده: علی دادا

 

January 22, 2008 at 5:24 pm Leave a comment

بوسيدن سوراخ كون زهرا

بوسيدن سوراخ كون زهرا

آقا چندي قبل با يه كوني حال كردم كه نگو ونپرس پدر سگ خيلي ناز و اهل حال بود.قضيه از اين قراره كه تو محله مون يه بيوه زني هست به اسم زهرا البته اينكه ميگم بيوه زن نه اونكه تصور كنيد سنش زياده چون 27 سال بيشتر نداره اما چون كلاً يه زن حشري بوده و اينطور كه ميگن به پسرعموي شوهرش خيلي حال ميداده و حتي شوهرش معتقده كه بچه دومشون كه يه پسر 4 الي 5 ساله است بايد بچه پسرعموش باشه چون بينهايت شبيه پسرعموشه و بنابراظهارات بچه اول زنه كه يه دختر بچه 12 ساله است زهرا بيشتر مواقع شبها تو چاي شوهرش قرص مي انداخته و بعد پسرعموي شوهرش مي اومده اونجا و يه حال درست و حسابي با زهرا ميكرده بعد كه مسئله ديگه عموميت پيدا ميكنه زهرا به چندتا ديگه از بچه هاي محل حال ميده و اين مطلب اونقد آشكار ميشه كه رضا شوهر زهرا ناچار ميشه زهرا رو طلاقش بده ( اين مسئله هم ناگفته نمونه كه بنابر اظهار هركسي كه زهرا رو كرده زهرا عاشق شبكه اسپايس پلاتينيومه و خيلي طالب اينه كه هركسيكه مي كندش آبشو تو دهنش بريزه ).چند روز قبل خانمم با مادرش و تعدادي از زنهاي اهل محل براي مدت 2 روز به يه سفر زيارتي رفتند و من هم از فرصت نهايت استفاده رو كردم و از اونجائيكه الان حدود 2 ساله كه يه سوراخ كون درست و حسابي نكردم ( چون زنم بهم كون نميده ) رفتم تو كار زهرا و شب آوردمش خونه اونقده حال داد كه نگو و نپرس.يه شب تا صبح كه باهاش بودم بيشتر از شش هفت بار آبم ريخت.قبل از هر كاري طبق روال معمول خودم يه دامن تنگ و استرچ تنش كردم و شروع كردم به ليسيدن كونش از روي دامن حسابي كه ليسيدمش سر آخر جلوم دراز كشيد و يه كمي كونشو قنبل كردو منم آبمو ريختم رو دامنش.بعد از 20 دقيقه كه با پسته و ميوه جات خودمونو تقويت كرديم نوبت رسيد به لخت كردنش.جاتون خالي هر تيكه از لباسشو كه در ميآوردم همون جاشو مي بوسيدم و مي ليسيدم از گردنش و پستوناش گرفته تا نافش و دورادور كسشو و دولپ كونش رونهاي سفيدش و … بعدش هم نوبت رسيد به كردن كسش كه از گرما درست مثل كوره نونوايي شده بود. كسشو تو حالتهاي مختلف كردم از پايين و از بالا و از رو شكم و در حالت قنبلي و … اونقد كسش با حال بود كه كلي آب ازم رفت اصلاً نميدونم اينهمه آب كجا ذخيره شده بود.بعداز يه كس كردن حسابي نشستيم و با آبجو و پسته و چيپس خودمونو تقويت كرديم.بعداز خوردن آبجو سر هر دوتا مون حسابي گرم شده بود و چون وقت لذتبخش ترين قسمتش بود اول بردمش تو حموم و حسابي داخل سوراخ كونشو تميز كردم حتي چندباري هم كيرمو تا ته كردم تو كونشو و درآوردم ( چون سر كير حالت چنگك فرم داره و موقع بيرون كشيدنش هرچي آت و آشغال تو سوراخ كون باشه ميكشه بيرون ) بعداز مرحله تميز كردن داخل سوراخ كونش آوردمش تو اطاق و با هم رفتيم رو تختخواب من دراز كشيدم و بهش گفتم بشينه رو دهنم نميدونيد چه هيجاني داشت وقتي ميديدم لحظه به لحظه سوراخ كونش داره به دهنم نزديك ميشه.بالاخره نشست رو دهنم و منم يه ليس حسابي و جانانه به سوراخش زدم بعد همونطور كه رو دهنم نشسته بود با دست يواش يواش بسمت كيرم متمايلش كردم و بهش فهموندم كه بحالت 69 انگليسي واسم ساك بزنه منم لبامو دورادور سوراخ كونش حلقه كردم و شروع كردم به لب گرفتن از سوراخ كونش درست مثل لب گرفتن از لباش ( اين قسمت لب گرفتن از كونو خيلي دوست دارم نميدونيد الان كه دارم اين متنو مينويسم يه دستم به كيرمه و با يه دستم دارم تايپ ميكنم ) همونطوريكه قبلاً باهاش طي كرده بودم ازش خواستم درحاليكه از كونش لب مي گيرم تو دهنم بگوزه ( اينكار خيلي حال ميده و منم اينكارو از دوستم ياد گرفتم و الان تقريباً روزي نيست كه زنم واسم اينكارو نكنه ) بگذريم زهرا يه ذره يه خودش فشار آورد و لبه هاي سوراخ كونش تو دهنم برجسته شد در اينموقع شهوت سراپاي وجودمو گرفته بود و از شدت هيجان نفسم بالا نمي اومد بعد يه گوز گنده و جانانه تو دهنم داد و از شدت شهوت درست همزمان با گوزيدنش آبم ريخت تو دهنش پدر سگ جنده يه طوري با آبم تو دهنش بازي ميكرد و اونو بيرون ميريخت و دوباره ميخوردش كه انگار سالهاي ساله كه هنرپيشه فيلمهاي سوپره منم كه اينطوري ديدمش بهش گفتم اگه بذاره ازش فيلم بگيرم حاضرم 50 تومن به دستمزدش اضافه كنم اما هركاري كردم قبول نكرد كه نكرد. بعداز يه وقفه طولاني و تقويت حسابي رفتم تو كار كونش بايد اعتراف بكنم كه كردن سوراخ كونش براحتي وقتيكه تو حموم ميكردمش نبود واسه همين مجبور شدم از يه كم روغن مايع كمك بگيرم و بعدش هم يه كون جانانه بكنم بايد اعتراف بكنم با وجوديكه دور كونش زياد بزرگ نيست ( حدوداً ) بايد 95 تا 98 سانت باشه اما به اندازه يه كون 120 سانتي بمن شهوت داده بود و خلاصه تا خود صبح چندبار آبمو تو سوراخ كونش ريختم و بعد ازش مي خواستم كه آبمو از كونش پس بزنه اما فقط دفعه اول اينكارو تونست بكنه چون در دفعات بعدي اونقدر ضعيف شده بودم كه با هر بار كردن 2تا3 قطره بيشتر از كيرم آب نمي اومد.سرآخر هم موقع حساب كردن يه 5 تومن بيشتر از اوني كه باهاش طي كرده بودم بهش دادم تا ازم راضي باشه و واسه دفعه بعد ديگه باهاش هيچ مشكلي نداشته باشم بعدش هم صبح زود فرستادمش بره خونه شون. فعلاً دارم به اين قضيه فكر ميكنم كه چطوري ميتونم ازش فيلم بگيرم اگه اينكار انجام بشه حتماً عكس كونشو واستون ميذارم تا ببين
د و راجع بهش نظر بديد
.

http://bokon2sh.bounceme.net/forum/index.php?action=userinfo&user=41963

 

January 21, 2008 at 3:00 pm Leave a comment

Older Posts


RSS Unknown Feed

  • An error has occurred; the feed is probably down. Try again later.

اشتراک ایمیل – جهت ارسال داستان ها عکس ها و فیلم و شماره ها به ایمل شما

جهت اشتراک در سایت ایمیل خود را وارد کنید سپس پنجره ای جدید باز می شود که باید کد امنیتی را وارد کنید:

Categories

Blog Stats

  • 6,179,348 hits