صدف (قسمت اول

January 3, 2008 at 9:28 pm Leave a comment

صدف (قسمت اول(

امتحانات تمام شده بود و موقع یکی از ترسناک ترین امتحان های بود که تو عمرم داشتم و اون هم کنکور بود.
امتحان سراسری رو دادیم و برای امتحان دانشگاه آزاد باید می رفتم اصفهان.
من اصفهان رو به پیشنهاد صدف یکی از دوستهای صمیمی اون دوران زندگی انتخاب کرده بودم.
البته اول با مخالفت خانواده روبرو شدم اما با کلی اصرار که من کردم پدرم هم موافقت کرد.
پدرم کلاً برای درس خوندن من حاضر بود هر کاری بکنه اما پدرم دلیل مخالفتش به این خاطر بود که به نظر اون من می توانستم راحت درسم رو تو تهران ادامه بدهم اما خوب رویای زندگی آزاد دور ازخانواده و … باعث شد که من اصفهان رو انتخاب کنم .
بعد از امتحان سراسری باید به اصفهان می رفتیم و پدر و مادر من هم می خواستن که بیان اما صدف می گفت که تنها بریم اما خوب من تا اون روز تنها به جایی سفر نکرده بودم و پدرم و مادرم با این موضوع دیگه با شدت مخالف بودن تا بلاخره صدف کاره خودش رو کرد و انقدر مادرش با پدر و مادرم صحبت کرد تا راضی شدن که ما تنها بریم و اونجا بریم خونه دایی صدف و همین هم شد و ما آماده شدیم که بریم.
تا قبل از حرکت همه چیز خوب بود اما موقعی که می خواستم تو فرودگاه از مادر و پدرم جدا بشم تازه فهمیدم که چقدر به اون های عادت کردم و حتی جدا شدن از اونها تو همین لحظات اول هم سخت است.
بالاخره حرکت کردیم و فکر می کنم که نزدیک ظهر بود که رسیدیم و دایی و زن دایی صدف امده بودن دنبال ما و بعد از آشنا شدن با اونها به سمت خونه حرکت کردیم سر راه دایی صدف پیاده شد و دوباره رفت سر کارش و ما همراه زن دایی صدف رفتیم خونه .
تا اینجا رفتار خانواده صدف انقدر خوب و با محبت بود که من از این که در بین انها بودم اصلاً احساس غریبگی نمی کردم .
قرار شد که ما این دو روزی که مهمان انها خواهیم بود در اتاق پسر دایی صدف بخوابیم و ….
بعد از ظهر بود که صدای زنگ در اومد و پسر دایی صدف ( بهروز ) اومد خانه نمی دانم چرا از نگاه اول احساس کردم که طرز نگاه اون به ما شبیه نگاه میزبان به میهمان نیست و شاید مهمتر اینکه نوع نگاه بهروز به صدف هم نگاه پسر دایی یه دختر عمش نیست.
شب شد و بعد از خوردن شام در کنار هم برای خوابیدن اماده شدیم و همانطور قرار بود من و صدف تو اتاق بهروز اماده خوابیدن شدیم و قرار شد بهروز هم توی حال بخوابه.
وقتی همه دیگه برای خوابیدن امده شده بودیم تازه من وصدف در حالی که من به اصرار صدف روی تخت و خود صدف روی زمین خوابیده بود شروع به حرف زدن کردیم، در حالی که ما حرف می زدیم چند بار بهروز به بهانه های مختلف وارد اتاق می شد که به لبخند صدف و گاهی اخم من روبرو می شد، دیگه ما خسته شده بودیم و تصمیم گرفتیم که بخوابیم و چراغ را خاموش کردیم و
نیم ساعت بود که سعی می کردم بخوابم اما خوابم نمی برد شاید به خاطر این بود که توی اتاق خودم نبودم داشتم با خودم کلنجار می رفتم که صدای در که باز می شد کلاً خواب رو از سرم پروند و برگشتم در حالی که خودم رو خواب نشون می دادم ببینم که کیه؟
بهروز بود حتماً امده بود که دوباره چیزی برداره!!!
امـــا این بار کنار صدف روی زمین نشست و با دستش صدف رو تکون داد که صدف از جاش بلند شد و نشست . بهروز با صدای اهسته به صدف گفت : می دونی چقدر دلم برات تنگ شده بود؟
بعد سریع لباش رو روی لبهای صدف گذاشت.
وای اینها چیکار می کردن؟؟
صدف داشت سعی می کرد که از این کاره بهروز جلوگیری کنه اما این بهروز بود که موفق بود . بعد لبهاش رو از روی لبهای صدف برداشت که سریع صدف شروع به حرف زدن کرد: دیونه معلومه داری چیکار داری می کنی؟ بیدار می شه ها؟ امشب نمیشه باشه برای یه موقع دیگه!
که بهروز جوابش رو داد: چرا نمیشه من امشب نمی توانم جلوی خودم رو بگیرم بعدش هم بیدار نمیشه تازه اگرم شد چی می خواد بگه؟
بعد بدون اینکه منتظر عکس العمل صدف باشه امد و در حالی که صدف نشسته بود اون را روی کمر خوابوند و خودش هم روی اون.
لبهاشون توی هم قفل شده بود و بهروز داشت با حرکت بدن خودش روی صدف بیشتر خودش رو به اون نزدیک می کرد
بعد بلند شد و از صدف خواست لباس هاش رو در بیاره و خودشم بلند شد
من منتظر بودم که چیکار می کنن که دیدم سریع بهروز شلوار و تیشرتش رو در اورد و کیرش در حالی که کاملاً بیدار بود به صورت عمود روی بدنش ایستاد در حالی که توی تاریکی می توانستم پشمهای زیادی که دور کیرش بود ببینم . بلافاصله دیدم که صدف هم لباس هاش رو در اورد و کاملاً لخت جلوی بهروز ایستاده بود!
بهروز با صدای اروم از اون خواست که بخوابه روی زمین و صدف هم روی کمر خوابید و بهروز در حالی که اب دهنش رو به کیرش می زد روی اون خوابید
و کیرش رو توی دستش گرفت و کاملاً روی صدف خوابید و و صدف در حالی که اهی کشید به بهروز می گفت : خیلی خشکه و ….
پیش خودم گفتم که با این روش که از عقب نمیشه سکس کرد پس یعنی ؟؟؟؟
بلــــــه صدف از جلو سکس می کرد و این یعنی که
بهروز در این حالت یکم از روی بدن صدف فاصله می گرفت و دوباره خودش رو نزدیک می کرد
من متوجه خودم شدم که گرم شده بودم و دستم بین پاهام بود و داشتم روی کسم می مالیدم!
صدف هنوزم گاهی اشاره می کرد که خشکه و داره اذیت می شود و بهروز هم همین رو می گفت که چرا این بار انقدر کست خشکه!
چند دقیقه این کار رو کردن که بهروز بلند شد و از صدف خواست که روی چهار دست و پا قرار بگیره و بهروز هم رفت پشتش رفت و دوباره از پشت کیرش رو کرد تو
از نوع پوزیشن کون صدف کملاً معلوم بود که بازم از جلو دارند سکس می کنند.
من هم داشتم با خودم بازی می کردم و خودم رو جای صدف تصور می کردم و سعی می کردم که متوجه من نشن!
در حالی که بهروز داشت کیرش رو عقب و جلو می کرد چند بار دیدم که صدف می گه که نکن و با دست دسته بهروز که روی کونش بود عقب می زد
توجه ام رو به دست بهروز جلب کردم ودیدم که انگشت شصتش رو می کنه توی کونه صدف و این کار با مخالفت صدف روبرو می شه!
دو سه بار که این کار رو کرد یک بار کیرش رو در اورد و یکم بالاتر فشار داد که این کار باعث شد که صدف از جاش بپره و رفت ته اتاق زانو هاشو بغل کرد و شروع کرد به فحش دادن به بهروز.
بهروز سعی کرده بود که کیرش رو توی کون صدف بکنه.
بهروز که دید حسابی صدف عصبانی شده شروع کرد به معذرت خواهی و ….
و صدف هم که قبول نمی کرد
بلاخره صدف قبول کرد و دوباره رو کمر خوابید و پاهاش رو باز کرد و بهروز بین پاهاش رفت ودوباره کیرش رو کرد توی کسش و شروع به تلنبه زدن کرد
هنوز یک دقیقه نشده بود که که سریع کشید بیرون و با دست شروع به مالیدن کیرش کرد که ابش امد و روی شکم صدف ریخت
بعد هم باشرتش روی شکم اون رو پاک کرد و صدف رو بوسید و لباس پوشید و رفت

من هم متوجه شدم کاملاً شرتم خیسه خیسه
و متوجه چشمهای صدف شدم که داره من رو نگاه می کنه و می خنده

سارا

 

Entry filed under: داستان های سکسی. Tags: .

دیشب – سکس مامان با بابا eni

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s

Trackback this post  |  Subscribe to the comments via RSS Feed


RSS Unknown Feed

  • An error has occurred; the feed is probably down. Try again later.

اشتراک ایمیل – جهت ارسال داستان ها عکس ها و فیلم و شماره ها به ایمل شما

جهت اشتراک در سایت ایمیل خود را وارد کنید سپس پنجره ای جدید باز می شود که باید کد امنیتی را وارد کنید:

Categories

Blog Stats

  • 5,962,699 hits

%d bloggers like this: