یه خاطره دیگه از رضا

January 1, 2008 at 9:46 am 2 comments

یه خاطره دیگه از رضا

اسم من رضا ست. يه وقت فكر نكنيد بي غيرتم ولي اين ماجرا واقعيت داره.
هفته ي پيش بابام نبود رفته بود ماموريت ، من و خواهرم و مامانم رفتيم مهموني. مهموني يكي از دوستاي مامانم بود.
وقتي رسيديم بعد از سلام و احوال پرسي مامانم و خواهرم رفتن تو يه اتاق تا لباساشونو عوض كنن
وقتي اومدن بيرون مامانم يه جوراب سفيد نازك بلند پوشيده بود با يه دامن كوتاه سياه كه به اندازه ي يه وجب تا بالاي زانوش بود. يه پيراهن سفيد حرير هم پوشيده بود كه زيرش معلوم بود و كرست سفيد مامانم معلوم بود. خواهرم يه شلوار برمودايي تنگ پوشيده بود از ايناكه پاچش تا زير زانوش بود با يه تاپ و بدون كرست كه سر سينه هاش معلوم بود.
در ضمن بگم كه خواهرم 20 و مامانم 38 سالشه ولي خيلي جوون مونده.
كم كم مهموني خيلي شلوغ شد. كلي پسر و دختر اومده بودن . مامانم با چند تا از اين پسرها حرف ميزد و ميخنديد. خواهرم با يه دختر و 2تا پسر ديگه تو اتاق ورق بازي ميكردن، وسط هاي مهموني بود كه ديدم خواهرم ميگه من ميرم بيرون. بدون اينكه لباساشو عوض كنه مانتوشو پوشيد و روسريشو انداخت رو سرش ، رفت.
مانتوش هم از اين مانتو نازك ها هست كه پوشيده بود.اينو بگم كه اون فقط تو مهموني ها اين مانتو رو مي پوشيد.
بعد از شام ديدم هنوز نيومده.گفتم برم ببينم كجاسترفتم ديدم يه صداي جيغ از بالا مياد. مشكوك شدم رفتم بالا. خونه ي دوست مامانم سه طبقه بود و طبقه هاش خالي بود.ديدم لاي در بازه. آروم درو باز كردم كه صدا نده رفتم تو ديدم ….
باور نمي كردم 3 تاپسر هم زمان داشتن با خواهرم حال ميكردن.خواهرم نشسته بود رو يكي ، اون يكي هم كيرشو كرده بود تو كونش ، سومي هم داشت با ساك زدن خواهرم حال ميكرد.تا حالا نمي دونستم خواهرم opene .
ديدم ايجوري خيلي بده. اين پسرها هم هي حرفاي ركيك ميزدن منم ديگه داشتم ميتركيدم ولي نمي دونستم چيكار كنم. پسرها هي ميگفتن جرت ميدم. قوربون سينه هاي اون مادري كه به تو شير داده.خواهرم هم مثل كسايي كه حشري شدن داشت ميگفت جووووووون منو بگا !
سري اومدم پايين و بروم نياوردم. ديدم مامانم مسته مسته و چون نمي فهمه پاهاش باز شده و شورتش معلومه. يه شورت سفيد طوري كه كسش از زير معلومه. ديگه موندن و جايز نديدم و اومدم بيرون.
ساعت 11 شب بود برگشتم ديدم جفتشون مستن و دست مردا و پسرها هم بيكار نبود. همش لاي پاها و سينه هاي اونا بود. همينكه منو ديدن خودشونو جمع و جور كردن.
شب كه اومدم خونه خواهرم به مامانم ميگفت مامان چقدر آب خوردي من سه تا مامانم گفت منم دو تا ، خوب شد رضا نفهميدنيمه شب گذشته بود اومدم آب بخورم ديدم هر دو لخت تو بغل هم خوابيدن. حالا نمي دونم چيكار كنم، كمكم كنيد.

Entry filed under: داستان های خانوادگی و فامیلی, داستان های سکسی. Tags: .

میترا و آرش برادر شوهر

2 Comments Add your own

  • 1. Nima  |  January 1, 2008 at 11:14 am

    Agha delsoz chand ta sit dari moafagh bashid
    link chand ta az site ha ghablei ra begzar merci

    Reply
  • 2. alireza  |  January 4, 2008 at 9:45 pm

    besyar khub.damet garm.

    Reply

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s

Trackback this post  |  Subscribe to the comments via RSS Feed


RSS Unknown Feed

  • An error has occurred; the feed is probably down. Try again later.

اشتراک ایمیل – جهت ارسال داستان ها عکس ها و فیلم و شماره ها به ایمل شما

جهت اشتراک در سایت ایمیل خود را وارد کنید سپس پنجره ای جدید باز می شود که باید کد امنیتی را وارد کنید:

Categories

Blog Stats

  • 5,962,699 hits

%d bloggers like this: